ماه کوچک من


+ و اما بعد ...

سلام.

ما بالاخره ازینجا نقل مکان کردیم. این پست، آخرین پست این وبلاگ نیمه پا خواهد بود. جای دوری نمیرویم همین اطراف. بلاگفا . با همین اسم و همین آدرس منتها در بلاگفا. خوشحال میشم که به خونه جدیدمون هم سر بزنید . پس حسابی منتظرتون هستم تو وبلاگ جدید.

 

*اینم واسه اینکه یه لبخند بیاد گوشه لبتون:

چند شب پیش به اتفاق دو تا از دوستامون رفته بودیم پارک. جاتون خالی. هوا سرد بود اما خیلی خوش گذشت. محمد مهدی مامان اول بسم الله یه موز کامل میل کردند.

شب بعدم مهمون داشتیم. بعد شام چایی و بعد هم میوه آوردم. ظرف میوه رو گرفتم جلوی محمد مهدی و میگم : مامان بفرما. میگه مامان پرتقال میخوام . میگم باشه ولی یه موز هم بردار. با اون صدای ناز و خوشمزه اش ، خیلی مودبانه میگه :

ممنون مامان ، دیشب موز خوردمخنده

 

پ.ن 1:از همه دوستانی که واسه کمک تو اثاث کشی اعلام آمادگی کرده بودن صمیمانه تشکر میکنم . انشالله جبران کنیم.

پ.ن 2: سعی کردم که لینک همه دوستانی رو که باهاشون در ارتباط هستم منتقل کنم اما چون تعداد لینکها زیادشده بود احیانا شاید بعضی از دوستان از قلم افتاده باشن. ممنون میشم بهم یادآوری کنید.

ما رو ازین به بعد اینجا ببینید:

ماه کوچک من

تشریف بیارید. منتظرتون هستیمبای بای

 

نویسنده : راحله ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ بازار شب عید

سلام به همگی

مامانای خوب و مهربون حکما تا الان همگی خریدای شب عیدتون رو انجام دادید و لباسای نو و تازه تو کمدا ازما بیشتر منتظر شب عید هستن!

راستش تا قبل به دنیا اومدن محمد مهدی من واسه شب عید خرید خاصی انجام نمیدادیم.یعنی مث همه سال اگه احتیاج به چیز تازه ای بود خب می خریدیم اما اینجوری نبود که صرفا به خاطر شب عید لباسامونو کلهم جدید کنیم. البته الانم اینطوری نیستیم. واسه گل پسر چرا. راستش دلم نمیاد نخرم. اما واسه خودم و همسرم اگه لازم باشه می خریم .مخصوصا که امسال هم به نام سال اصلاح الگوی مصرف نامگذاری شد.راستش اول امسال پس اندازمو جمع کرده بودم یه سرویس آرکوپال جدید بخرم. اما بعدا با خودم فکر کردم با همینایی که مامانم سرجهازی داده بهم میتونم هنوز سر کنم. چپ چپ نگاه کردنای بعضیا رو هم بیخیال شدم. حالا هم همش دعا میکنم که سر جهازیام بشکنه تا "مجبور " بشم برم یه سرویس نو بگیرمخنده

نمیدونم شما از کدوم دسته هستید . اهل خریدای بی حستاب کتاب یا برعکس حساب شده.یه لینک قشنگم دیدم که به بحثمون مربوط میشه. با زبون خیلی قشنگی نوشته. امیدوارم که شماها هم مثل من استفاده کنید و خوشتون بیاد.

به روز هستم اما ...

نویسنده : راحله ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ آموزش اشکال هندسی

سلام

ادامه پست دو و نیم سالگی

دوست داشتم به محمد مهدی چیزای زیادی یاد بدم. راستش خیلی هدفمند هم نبود.اما با خودم میگفتم به هر حال یه چیز بیشتر هم که یاد بگیره باعث میشه ذهنش باز تر بشه و اگه فقط همین فایده رو هم داشته باشه بسی غنیمته. این بود که به فکر این افتادم که بهش شکل ها رو یاد بدم.از دایره شروع کردم. دایره های زیادی اطراف ما هست و این کارو راحت تر میکرد. یادم هست اوایل که دایره رو یاد گرفته بود یه بار گلاب به روتون برده بودمش دستشویی.یهو برگشت در حالیکه نافش رو نشون میداد گفت مامان داییه(دایره)خنده.کلی ذوق کردم ازینکه مفهوم دایره رو فهمیده. چند تا اسباب بازی کمک آموزشی هم درین مورد براش خریدم. یک گوی سوراخ دار بزرگ که روش جای اشکال مختلفی خالی بود و بچه باید پیدا میکرد که چه شکلی باید از کدوم سوراخ به داخل گوی انداخته بشه.عکسشم گذاشتم اون بالا. خلاصه تا الان این شکل هارو یاد گرفته:

دایره

بیضی

مربع

مستطیل

ذوزنقه

متوازی الاضلاع

مثلث

پ.ن ١: مامانای مهربون ! تو این دور و زمونه با بچه های باهوشی طرفیم. امیدوارم بتونیم حق مطلبو در موردشون ادا کنیم. اگه شما هم تجربه ای در زمینه آموزش به گلای نازتون دارید خوشحال میشم بدونم و ازش استفاده کنم.لبخند

پ.ن ٢: دوست عزیزی که دوست نداشته خودش رو معرفی کنه در پست قبل برام کامنت گذاشتند که:

"فکر نمیکنم لازم باشه هر حرفی رو عمومی زد و مطرح کرد ..."

دقیقا نفهمیدم منظورشون چی بوده. راستش دوستای عزیزم تو پست قبلی نخواستم خدای نکرده خودستایی کنم. حرف خلاف عرفی هم نزدم. تو زندگی ما هم مثل شما هم لحظات شیرین بوده هم تلخ. زندگیمون گاهی هم نمکی بوده. اما مثل همه شما دوستای عزیزم  سعی کردیم اصل رو ایمان و محبت و علاقه بدونیم وسعی کنیم دلخوری ها رو کم کنیم.امیدوارم که منظورمو خوب رسونده باشم

پ.ن ٣:میخوایم قبل عید به امید خدا اثاث کشی کنیم کی میاد کمک؟چشمک

نویسنده : راحله ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ اصلاحیه


سلام دوستای عزیزم

مثل اینکه آخرین جمله من تو پست قبلی باعث سوء برداشت بعضی از دوستان شد تا اونجاییکه می خواستم یکی دوتا از کامنتا رو تایید نکنم ناراحتاما همسر مهربونم نذاشت. البته شکی نیست که دوستان منظور بدی نداشتند. راستش اونجا من خواستم فقط یه شوخی کرده باشم نه اینکه مثلا گله ازین که چرا کسی قدرمو نمیدونه یا ازین قبیل حرفا.  خوب دیدم یه اصلاحیه برای پست قبل در مورد یکی از بهترین مردای دنیا بنویسم.

قلبمردی که من برای زندگی مشترک انتخاب کردم یکی از بهترین و مهربون ترین مردای دنیاست. اینو بی اغراق میگم. یه همسر مهربون و پاک که تکیه گاه منه و انداره همه دنیا دوسش دارم. مردی که با اخلاقیات جورواجور من ساخت و زندگیمونو با عشق سرشارش روز به روز عاشقانه تر کرد. قبل ازدواج درک نمیکردم حرف مامان رو که میگفت : هر چی از زندگی من و بابات گذشته علاقه مون روز به روز به هم بیشتر شده .اما الان خوب درک میکنم. با تمام وجودم . میبینم که مرد زندگیم رو هزاران برابر بیشتر از اوایل ازدواج دوست دارم(برعکس خیلی از زندگی ها که عاشقانه شروع میشه ولی روز به روز بی فروغ تر میشه) و اینو مرهون عشق بی شائبه همسرم به خودم و پسرم و زندگیمون میدونم. همسرم در کارهای خونه تا اونجا که بتونه کمک کارمه و محمد مهدی هم عاشقانه باباش رو دوست داره .همسرم باهاش با علاقه بازی میکنه و در تربیتش خیلی دقیق و مصممه و خیلی مواقع راهناییهاش دست منو میگیره. الانم که دارم این پستو مینویسم عزیز دلم رفته کلاس اسپانیولی .قلب

همسر عزیزم ! مرد زندگی من!

هرکجا هستی صمیمانه ترین دعاها و آرزوهایم بدرقه راهت باد.


پ.ن 1: دوستای قدیمی تر میدونن که چرا رنگ این پست رو صورتی گذاشتم.دوستای جدید تر هم میتونن اینجا رو بخونن تا بدونن.

پ.ن 2: بنده آدم دمدمی مزاجی نمیباشم که هر روز قالب عوض میکنم. واسه قالب جدید قبلی که یه هفته هم دووم نیاورد کلی زحمت کشیدم اما بعدا متوجه شدم که دوستای گلم بهم سر نمیزنن . آخرش معلوم شد قالب مشکل داره.اینو عجالتا گذاشتم تا سر فرصت یه قالب جدید پیدا کنم.

نویسنده : راحله ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ دو شاخه گل

سلام به دوستای گلم Hello


 دوتا شیر کوچولو (از همین شیرهای نی دار کوچیک) روی میز هست که محمد مهدی یکیشو تموم کرده. زنداییش برگشته بهش میگه محمد مهدی بیا شیر بخور. محمد مهدی میگه : پس تو هم این شیو (شیر رو) بخور (که تموم شده) . زندایی میگه: اون که تموم شده بخورم که چی بشه؟ محمد مهدی میگه : بخوی که بزیگ  بشی (بخور که بزرگ بشی)!!!


 دیشب نشسته بودیم سه تایی داشتیم پرتقال میخوردیم. بابایی یه تیکه پرتقال گذاشت دهن محمد مهدی. محمد مهدی هم پرتقال رو خورده و برگشته با احساس تمام به من میگه:

مامان چه گد بابا مهیبونه(چه قدر بابا مهربونه)!

(والا نمیدونم چرا کسی ازما تعریف نمیکنه صدبار پرتقال گذاشتیم دهنش یه بار تعریف نکرد ازمونعینک)

نویسنده : راحله ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها: محمد مهدی
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ یا رسول الله ...

 

میلاد بهترین خلق خدا ، حضرت محمد مصطفی(ص) و فرزند عزیزش امام جعفر صادق (ع) مبارک.


 

یا رسول الله!

برای ما و همسر و فرزندان ما دعا کن تا در خط تو باشیم و تا همیشه درین راه باقی بمانیم.


نویسنده : راحله ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ میخوام پیش تو بخوابم مامان!

زنگ زده بودم به دوست دوران دانشگاهم فاطمه سادات. یه پسر نازنازی داره به اسم محمد صدرا که یه سالش نشده. خوش و بش می کردیم و صحبت از زندگی. میگفت محمدصدرا خیلی بچه خوبیه فقط باهاش یه مشکل دارم. گفتم چی؟ گفت شبها هراسون از خواب بیدار میشه و گریه میکنه. تا میرم تو اتاقش و بغلش میکنم آروم میشه. حتی شیر هم نمیخوره . همین که می گیرمش بغلم آروم میشه و میخوابه. گفتم مگه از خودت جداش کردی؟ گفت از شش ماهگی. گفتم چرا اینقدر زود؟ گفت دکترش گفته اگه از شش ماهگی اتاقشو جدا نکنی تا شش سالگی مهمونتونه. راستش دلم برای بچه سوخت.ناراحت

یه بحث جالب تو همین زمینه تو کتابی از خانم دکتر فردوسی دیدم که گفتم بد نیست برای شما هم بگم. چون احتمالا مادرای زیادی این سوال رو داشته باشن که بچه تا چه سنی میتونه پیش مامان و باباش بخوابه؟


صحبت های خانم دکتر رو میذارم تو ادامه مطلب واسه اونایی که دوست دارن نظر یه روانشناس وطنی رو هم بدونن.


بعدا نوشت: خوشحال میشم نظر یا تجربه شما رو هم درین زمینه بدونملبخند

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : راحله ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها: تربیت کودک
    پيام هاي ديگران()   لینک